یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
 

وضیح:نام شعر یک پاراگراف است

این کوچه تا بدود

            کودک بزرگ می شود

این توپ بر زمین نخورده

                        قد می کشد

چراغ را روشن و خاموش می کنی

-«بابای مامان!

شب شد روز شد

شب شد روزشد»

وبرای هواپیمایی

که ندیدی اش

               شنیدی اش

                  دست تکان می دهی

ترجیح می دهم فقط    قهوه بنوشم قهوه قهوه

ودنبال سرنوشت کنی ته فنجان

یا عشق بورزی در خانه ای/ که موتسارت می نوازد با بند رخت ها،پرده ها، قُل قُل کتری اش

ترجیح می دهم پیش از صلاة ظهر

با قطار کوکی وارد شوی

فشنگ ها را

جایی در خاطراتم/ در تنم جا بگذاری

وبی هیچ خرسندی_امروز یا فردا_

از قصه از شهر

از خودم از خودت

                   بیرون بزنی

چه فرق می کند؟

آخر کار ...که کسی جسدها را نمی شمارد

گیرم که نامشان

                     پرنده باشد

                                  یا...

پسرم!

این پلاک ها برای بازی نیستند

این استخوان ها

از فیلم ها نیامده اند

این آدم ها

روزی مثل تو بچه بودند

                                شهریور89


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
 

وضیح:نام شعر یک پاراگراف است

 

یخچال؟درش را ببند!

شیر؟ اگر سردبود بنوش!

نان؟ اغلب

        به چیزی بیش از این نیاز نیست

از هرگلوله شاخه گلی در گلدان

ازهرتفنگ

            نقشی بر صندلی

ازهر چاقو

            تراشه ای بر مداد

تو نمی دانی اما

تقریبا" حرفه ای ام!

دَرِجنگ را که زدند

کسی برای پخش کردن حلوا نیامد

ببین بابا!

تو هم اگر جای من بودی

 به سربازهای دشمن می گفتی: «کیو کیو»!

                                                  شهریور89


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
 

  نگاهی به روند بازسازی منطق روایی "درصبح روز هفتم" سید مسعود اطیابی      

           بدو سیروس بدو!

                                        

مشکل اصلی "صبح روز هفتم" مشکل اصلی همه آثار گرته برداری شده سینمای ایران است:پیشروی به سوی بومی سازی در عین غفلت از دست یابی به منطق روایی مجدد. سینمای ایران از همان آغاز  با محور قرار دادن گرته برداری گاهی از هالیوود گاهی از سینمای بدنه ی هند گاهی از سینمای بدنه ی مصر گاهی ازآثار جمهوری آذربایجان گاهی از ...فقر ایده را پنهان می کرد و البته به صنعت پیشنهادی برای کشور[مونتاژ] وفادار می ماند. بهترین آثار سینمای بدنه ی پیش و پس از موج نوی سینمای ایران ، عمدتا" از این دست اند درفرایندی که گاه" معجزه سیب " فرانک کاپرا را سینماگران ایرانی مد نظر  می گرفتند و گاه "کلکسیونر" ویلیام وایلر را! به هر حال فیلم های خوش ساختی تولید می شد و گاهی هم چون "نوادا اسمیت" هنری هاتاوی  مد نظر بود پرویز دوایی " اثر  مقصد " را با "این گروه خشن" سام پکین پا در یک جایگاه هنری می نشاند! فیلم سید مسعود اطیابی هم فیلم خوش ساختی ست اما...در فیلم "Groundhog Day" هارولد رمیس ، بیل موری وارد شهری می شود که افسانه معروفی  دارد در مورد تکرار یک روز مشخص و موری هم  برای گزارش مراسم همان روز ،به آن شهر رفته بنابراین یک "بهانه روایت " وجود دارد که بعد به "انگیزه روایت"  بد ل می شود.در " صبح..." این  "بهانه روایت" وجود ندارد ودر نتیجه " انگیزه روایت " محکمی هم شکل نمی گیرد. منطق روایی   هم از ایده ی اخذ شده رخت بر می بندد.مخاطبان می توانند از خود بپرسند سیروس اصغری چرا باید درگیر تکرار یک روز شود؟ چون باید در پایان مشخص شود که قرار بوده این شخصیت از دزدی دست بکشد؟چرا؟ در "متن"  واقعه ای دال براستحقاق سیروس برای رستگاری نیست. او حتی از کمک کردن به یک پیرمرد برای پایین رفتن از پله ها هم خودداری می کندو به رغم وضیعت دشوار خانواده اش از کمترین تلاش برای بهبود اوضاع ،  اجتناب. پس این مرحمت "فرا متنی " جایزه ی چیست؟  خب،بعضی از ایده های  " اثر مبدا" هم دوبار در" اثرمقصد" تکرار شده اند مثل اختصاص دو روز به فرصت دزدی؛ همچنین درفیلم اول بیل موری حین سرقت می میرد اما در فیلم دوم حقیقت دوست زنده می ماند تا از دوباره زنده شدن رفیق تواب اش لذت ببرد.این تفاوت ها  نه تنها بد نیست بلکه می تواند فیلم دوم را به اثری مستقل بدل کند اگر نویسنده بتواند رویکردهای تازه  را   همچون رویکردهای قدیمی قوام یافته درمتن نخست سروسامان دهد که البته این گونه نیست.فیلم، دو فیلم نامه نویس دارد یک بازنویس دیالوگ با این همه حاصل کار چندان با اثری کلاسیک مثل گدایان تهران متفاوت نیست که مشترکات اخلاق محورانه اش با فیلم اطیابی بسیار است گر چه این کارگردان  کارش را بد جمع و جور نکرده و از این نظر بیشتر یادآور کارگردانان خلاق سینمای نوین هنگ کنگ است تا کارگردانان سینمای بدنه ی پیش از موج نوی ما که علاقه ی زیادی به گرته برداری از دکوپاژ فیلم مبدا داشتند! با این همه کارگردان نمی تواند بر مشکل " علیت" که از فیلمنامه وارد فیلم شده فایق آید بنابراین سعی می کند با افزودن نشانه هایی از اثرسوم به فیلم خود مشکل را حل کند اما مشکلی دیگر به کار می افزاید و منطق تقدیر گرایانه ی  فیلم " بدو لولا بدو" را که در تضاد با منطق آرزومحورانه ِ فیلم رمیس است به فیلم خود ملحق می کند.سکون فیلم رمیس  در تقابل با کنش دم به دم در حال تزاید "بدو  لولا بدو"، معنادار و تفسیرشونده است سکونی که قابل جمع شدن با کنش یادشده [ در فیلمی ایرانی متعلق به موج نوی گرته بردا ری سینمای  ایران] نیست.دویدن و سکون! "حقیقت دوست دونده" تا چه حد می تواند ریتم مورد نظر کارگردان را جلوتر از متن به مخاطب انتقال دهد تااو همچون مصاحبان دکتر مابوزه چنان از خود بی خود شود که به دنبال منطق روایی نگردد؟! پایان خوش فیلم هم مثل همه ی پایان های کمدی های خانوادگی ، برای مخاطب خاص ومخصوصا"یک منتقد به دلیل فراروی از واقع نمایی وگسیل داشتن قصه به سمت سهل انگاری ،رنج آور است[ با این همه امیدوارم که این متن به عنوان یک رنج نامه تلقی نشود!] همسر سیروس که علنا" اورا ازخانه والبته زندگی اش دور انداخته ، با روی گشاده تحویل اش می گیرد.چرا؟ چون دریکی از همان روزهای تکرارشونده حجت را تمام کرده وگفته که دیگر امیدی نیست؟ به فرض هم اگر چنین حادثه ای را درروند حوادث دائم در حال محو شدگی وتغییر، دخیل بدانیم چقدر محتمل است چنین دیدار ناخوشایندی به پایانی خوشایند بینجامد؟برخوردطنز آمیز و پسامدرنیستی با تقدیر[اصلا" ناراحت         نمی شوم اگر آن رابرخوردی متاثر از فرهنگ رپ بنامید!]در "بدو لولا بدو" پایان خوش آن را به مثابه ی هجویه ای تکرار شونده بر دنیای کمد ی های رمانتیک ، پذیرفتنی می کند وافسانه ی پریانی هم که رمیس عرضه می کند پیرو منطق همگانی این گونه افسانه ها [ و با  هم ازدواج کردند و تا آخرعمر به خوبی وخوشی زندگی کردند!] پایان می پذیرداما در "صبح روز هفتم" که ما با هیچ کدام از این دو گزینه روبرو نیستیم، هستیم؟به نظر می رسد به رغم وقوف اطیابی به چم وخم کارش، در مقایسه با  کارگردانان گرته بردارسینمای پیش از موج نو[ وهمچنین گرته برداران خلاق سینمای نوین هنگ کنگ] در تخمین ژانر انتخابی و پیامدهای روایی چنین تخمینی دچار همان گمشدگی حقیقت دوست در سکانس مسجد شده! کاش برای او هم روزهای ساخت این فیلم تکرار شونده می شدند. با این همه باید پذیرفت که در مجموع فیلم اطیابی فیلم مفرهی ست با پیام های ایدولوژیک کمابیشحکایی و پذیرفتنی شده برای مخاطب عام ایرانی.شهرام حقیقت دوست در دویدن های مکررش البته چیزی بیشتر از نقش های موفق اش[حتی  در رونوشت های آثارکلاسیک سینمای ایران مثل  خداحافظ رفیق] ارائه نمی دهد فقط  خوبی اش این است که روان بازی می کند مثل خود فیلم که بی دست انداز است.[یادمان باشد که بی دست اندازی برای یک فیلم گرته برداری شده امتیاز نیست " آبی و رابی" هم به عنوان نخستین فیلم گرته بردار سینمای ایران بی دست انداز است]راستی یادم رفت قصه فیلم را بگویم: "یکی بود یکی نبود یک دزدی بود به اسم سیروس اصغری که تازه از زندان آزاد شده بود و دلش لک زده بود برای دیدن بچه اش ولی زنش توی خانه راهش نمی داد پس رفت به مسافرخانه ای که ..." بقیه اش را هم که خرده خرده توی متنم گفتم [امان از تکرار شوندگی!] پس...هی!یک چیزی یادم رفت این فیلم چه در حوزه گرته برداری و چه درحوزه برخورد ایدئولوژیک با قصه ی گرته برداری شده یادآور تله فیلم های ایرانی نیست؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
 

 آیا غلامرضا بروسان «آرتور رمبو» است؟


اولین بار به گمانم محسن فرجی بود که مجموعه «یک بسته سیگار در تبعید» را توی یک جلسه ادبی، به من داد و گفت: «محشر است، خواندی؟» (آنهایی که فرجی را نمی‌شناسند می‌توانند به این خلاصه بسنده کنند که قصه‌نویس است، منتقد قصه است، شعر زیاد می‌خواند، روزنامه‌نویس است، قدش به نسبت یک نویسنده - نه جان گریشام- بلند است و سعی می‌کند در داد و ستد سخن و سخن‌وری، حریف دخترش شود اما خب، بدزمانه‌ای شده، باباها این‌جور مواقع کم می‌آورند!)

گفتم: «نه!» گفت: «چطور نخواندی؟ این شاهکار دهه هشتاد است!» فرجی قدری رمانتیک هم هست یعنی اغراق دارد توی حرف‌زدن‌هایش. خیلی زود هم خودش را گم می‌کند (به شکل عینی! یعنی وسط خیابان کریم‌خان، از خودش می‌پرسد «اسم این خیابان چه بود، به کجا می‌رود، از کجا واردش شدم؟» ربطی هم به آلزایمر ندارد، طبیعت‌اش این جوری است)

خب، من هم زیاد حرفش را درباره کتاب که حتی اسم شاعرش را نشنیده‌ بودم جدی نگرفتم اما کتاب را گرفتم بخوانم. الان آن کتاب، به شکل سه زبانه تجدید چاپ شده (فارسی، آلمانی و انگلیسی) و سه اسم معتبر هم روی آن است به عنوان مترجم (احمد پوری، علی عبداللهی و علیرضا آبیز) و غلامرضا بروسان هم، کتاب دومش را (مروارید) درآورده. الان می‌خواهم درباره همین کتاب دوم حرف بزنم «مرثیه‌ای برای درختی که به پهلو افتاده است.»

«گلوله‌ها
با روکش مس حرکت می‌کنند
پرندگان با بال
و انسان
دیگر حرکت نمی‌کند
*
در دوردست
یک نفر کشته می‌شود
و پیراهنی روی بند
تکان می‌خورد»

نمی‌خواهم بگویم چون بروسان گزینه شعرهای «شمس» را جمع‌‌وجور کرده برای انتشار، پس حتماً متاثر از اوست اما واقعیت امر این است که این شیوه گفتن گریز از شگردمندی کلام در عین افزایش بسامد «شهود در جهان» آن، همان شیوه‌ای است که در دهه شصت شمسی در «جشن ناپیدا» دیدیم و باعث شد که یک نسل کامل بتواند با اتکا به آن، خودش را از جادوی شعرها و زبان شاملو برهاند و به سمت استقلال پیش برود. شعرهای بروسان، خیلی شهودی‌اند و همین شهودی بودن‌شان است که برای خواننده غافلگیرکننده است. ما شاعران شهودی دیگری را هم در این سال‌ها داشته‌ایم، اما میزان این شهود در آثار بروسان واقعاً حیرت‌انگیز است و شوک‌آور.

«یک بند انگشت بلبلم
تویی که تا آرنج گوزنی.

تنها تو وقتی صدا می‌زنی
نامم دهان به دهان می‌چرخد
ماه کامل می‌شود
و با ده انگشت می‌تابد.
بلبلی پشت سنگ می‌خواند
با رگه‌هایی از طلا

دستت مثل یک شعر سیاسی گرم است ...

آنچه که در مورد این کتاب یا کتاب قبلی باید گفته شود، این است که جذاب، گرم و ایده دهنده‌اند برای خواننده‌ای که خود شاعر است، اما سؤال این است که این شعرها، حاصل کوشش شاعری است که سال‌ها «ممارست شگرد» کرده و حال از آنها گذشته و به «سادگی برتر شهود» رسیده یا حاصل شهود شاعری که استعداد مشخص‌اش در کشف جهان، در جوانی مددرسان‌اش شده و چون به میانسالی قدم بگذارد، به این دلیل که شگردی فراهم نیاورده، ‌دچار رکود و سکون می‌شود؟

«درست مثل یک قطار
مثل یک کامیون
مثل چیزی که تنها بزرگ بود و غمگین زندگی کردم
و کسی نگفت چرا مثل یک قطار
چرا مثل یک کامیون»

تجربه این سال‌ها به من نشان داده هنر راه میانبر ندارد مگر اینکه واقعاً نابغه باشی و در یک روند کوتاه اما به‌شدت تأثیرگذار، تأثیرت را بر جامعه ادبی مانا کنی و بعد اگر خواستی مثل رمبو بروی دنبال تجارت اسلحه و برده! واقعیت‌اش را بخواهید، من تا به حال در شعر این مملکت، رمبو ندیده‌ام. البته، اگر ببینم خوشحال می‌شوم!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
 

  لبخند راک هودسن توی صورت استالونه کج شد!

 من یکی از طرفدارهای استالونه بودم. حالا هم هستم؟

 

مثل این است بروی سراغ آدمی که دوستش داشتی روزگاری و ببینی دیگر پیر شده. مثل همان حسی که در سکانس‌های پایانی «ریدر» می‌شد حس کرد.

قبول می‌کنم وقتی توی «رمبو 4» دیدمش، از اینکه هنوز دهنش را کج می‌کرد و در شصت‌سالگی، ادای آدم‌های سی‌ساله را درمی‌آورد، کفری شدم. با این همه، فیلمنامه‌اش که تقریباً کپی‌برداری از فیلمی در دهه هشتاد بود (با بازی شاگرد محبوب بروس ‌لی و ستاره سری فیلم‌های «دلتافورس»؛ راستی اسمش چی بود؟ شما یادتان هست؟ همانی که حالا در مجموعه تلویزیونی «رنجر تگزاس» بازی می‌کند... بگذریم! یادم آمد، تا آخر این متن می‌گویم)

فیلمنامه بدی نبود، فیلمش هم اگر داد نمی‌زد که یک نفر دیگر دارد صحنه‌های اکشن را بازی می‌کند، می‌توانست سرگرم‌کننده باشد. بالشخصه آرزو می‌کنم «گوشت‌های دم توپ» (با خلاصه قصه‌ای که یادآور یکی از فیلم‌های محبوب زندگی‌ام است: «غازهای وحشی» با بازی ریچارد برتون، راجر مور،‌ ریچارد هریس و یک گروه از بهترین نقش‌های مکمل دهه هفتاد هالیوود و با فیلمنامه‌ای که ریشه در رمان «سگ‌های جنگ» فوردسایت دارد) فیلمی دیدنی باشد.

دیدن این همه بازیگر محبوب توی یک فیلم واقعاً هیجان‌انگیز است آن هم بازیگرانی که هرکدامشان، یک دهه یا نیم‌ دهه هالیوود را به اسم زده‌اند (باور کنید وقتی شنیدم رودریگز یک فیلم ساخته که دنیرو با استیون سیگال، همبازی شده، گفتم این هم یکی از آن کلک‌های پیشنهادی تارانتینو است. به نظرم حضور این همه بازیگر پرطرفدار و اغلب بازنشسته در یک فیلم، اگر پیشنهاد تارانتینو به استالونه نباشد در زمین گلف، حتماً متأثر از دیدن فیلمی است که بازآفرینی «12 مرد خبیث» آلدریچ است و تارانتینو ساختش: «لعنتی‌های بی‌آبرو»)

فکر می‌کنید چرا آدم‌هایی مثل من هنوز به بازیگرهایی مثل استالونه علاقه‌مندیم؟ چون بازیگر بزرگی بوده؟ ‌یا چون یک فیلمنامه نوشته برای کوبریک، اما کوبریک چون می‌خواسته «چشمان باز کاملاً بسته» آخرین فیلمش باشد، گفته «اگر زنده ماندم، می‌سازمش»؟ حالا که به فیلمنامه «راکی 1» نگاه می‌کنم، می‌بینم در مقایسه با آثار درخشان «مکتب نیویورک» در دهه هفتاد میلادی واقعاً چیزی ندارد یا حتی مقابل کارهای سیدنی لومت مثل «بعدازظهر سگی» که البته هیچ ربط مستقیمی هم به آن مکتب نداشت.

این فیلمنامه را استالونه نوشت. همه‌مان این افسانه را فوت آبیم که بچه اولش می‌خواست به دنیا بیاید، اما سیلوستر حاضر نشد برای فروش آن، از شرط خودش برای بازی در نقش اول کوتاه بیاید آن هم در حالی که هر روز توی سوراخ سمبه‌های آپارتمان رطوبت‌زده‌اش، دنبال عکس‌های جرج واشنگتن می‌گشت که روی چند اسکناس یک دلاری باشند! افسانه‌ها، افسانه‌ها! این‌ها ما را، نسل ما را مجذوب می‌کردند این که کوین کاستنر، شاگرد یک ساندویچی بوده و تنها موقعی لبخند مشتری را می‌دیده که چهار تا سیب‌زمینی سرخ کرده بیشتر کنار همبرگر می‌گذاشته یا هریسون فورد، سعی می‌کرده توی نجاری‌اش، نردبان‌های چوبی خوبی بسازد که از زیرپای آدم‌های بالای هشتاد سال در نرود و با سر نروند توی شیروانی خانه‌شان.

الان از این افسانه‌ها خبری نیست. سینما راز ندارد هالیوود که بدتر. می‌توانی توی خانه‌ات در تهران بنشینی و از برنامه «این سایدر»، میزان سسی را که کوین اسپیسی روی هات‌داگ‌اش، دو ساعت قبل در شمال نیوجرسی و قبل از شروع یک کنسرت پاشیده، ببینی. ببینید یک موقعی ما «بازیگر - ژانر» داشتیم یعنی فیلم استالونه، فیلم آرنولد، فیلم سیگال، فیلم ون دم، فیلم چاک نوریس (هه! بالاخره یادم آمد! ستاره سری فیلم‌های «دلتافورس»)، همانطور که قبل‌اش فیلم بروس لی داشتیم، فیلم چارلز برانسون داشتیم، فیلم راک هودسن داشتیم.

چرا گفتم هودسن؟ شاید به این دلیل موجه که استالونه همه عمرش سعی کرد تکرار او باشد روی پرده نقره‌ای. اوایل که چندان عضلانی نشده بود، سعی می‌کرد با کنترل عضلات صورتش، دقیقاً هودسن را به نمایش بگذارد. راستی یادتان هست از کی اسم استالونه سر زبان‌ها افتاد؟

فکر می‌کنم 1979 یا 1980 بود که هودسن، دیگر دخل‌اش آمده بود و خیلی سریع داشت به سمت مرگ پیشروی می‌کرد. هودسن را در «وداع با اسلحه» دوست دارم در یک سری کمدی‌هایش، تریلرهایش، در مجموعه تلویزیونی «کمیسر مک میلان» دوست دارم و مطمئنم اگر می‌خواست در «آدمکش‌ها» به جای استالونه، مقابل جولین مور و باندراس بازی کند، فیلم بهتری را شاهد بودیم. لبخند کج استالونه که یادتان هست؟ هودسن با فیزیک صورتی شبیه به استالونه اما با خطوطی بهتر طراحی شده، همیشه یک «لبخند مورب» داشت که خاص خودش بود. آن لبخند توی صورت استالونه کج شد! توی دهه هشتاد میلادی، همه چیز دنیا کج شده بود. این طورها بود دیگر. جای‌تان خالی!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩
 

 

وقتی‌تلویزیون ‌ایران ‌از تی‌شرت‌ سالوادور در هفت‌حوض شکست می‌خورد!

 

این بحث از قبل بود که چرا مردم می‌روند سراغ شبکه‌های ماهواره‌ای، اما خب، زیاد جدی نبود همان بحث قدیمی همراه با مردم همگام با مسئولان بود یعنی مخاطبان‌گرامی تلویزیون ایران، از این هشت شبکه عزیز چشم‌پوشی نمی‌کردند بالاخره بحث برنامه کودک و عموپورنگ هم بود بحث فوتبال و 90 و عادل‌خان و عدالت اجتماعی و عمو فردوسی‌پور هم بود.

بعضی‌ها «نرگس» نگاه می‌کردند بعضی‌ها گل‌های دیگر را. بالاخره هر گلی یک بویی داشت. از مردم کوچه و بازار که می‌پرسیدی «دیشب ‌چی خوردی؟» به شما نمی‌گفتند «برنج ویکتوریا، چای ویکتوریا» می‌پرسیدی «برای پسرت از هفت‌حوض چی خریدی؟» نمی‌گفتند «تی‌شرت سالوادور» و البته این تی‌شرت‌ خیلی فرق دارد با پیراهن‌های سالوادور سال 58، که مردم بعد از دیدن فیلم «کودتای شیلی» و سکانس مرگ سالوادور آلنده برتن می‌کردند.

یک روزگاری بود (همین 14- 15 ماه قبل) که صبح می‌رفتی سر کار، همکارت خبر داشت توی سریال ایرانی شبکه سه، دیشب چه پیش آمده حتی می‌توانست از آخرین تحولات در ترکیب بازیگرهایی آن سریال آلمانی «کبرا 11» خبر بدهد. حالا اما، وقتی فیلمبردارها و صدابردارها و نورپردازها و گریمورهای تلویزیون، سر ضبط، دو دقیقه هم سرشان خلوت می‌شود، حرف‌شان درباره قبضه کردن صحنه توسط یک رقیب تازه پریده وسط میدان است: فارسی‌وان.

خب چرا؟ چون مجموعه‌های ارزان‌قیمت را دوبله شده عرضه می‌کند؟ این کار را که «شبکه جِم» هم انجام می‌دهد با این همه طرفدار چندانی ندارد. تازه کیفیت مجموعه‌هایش (مگر در دو مورد «فرار از زندان» و «24») بهتر از «فارسی‌وان» است. به خاطر این است که «فارسی‌وان» سانسور نمی‌کند؟

این شبکه‌ که توی ممیزی تصویری، دست شبکه‌های عربستان سعودی را هم از پشت بسته! تنوع دارد؟ غیر از «فرار از زندان» و «24» که همه مجموعه‌هایش (حتی «خانه مد») ملودرام‌اند! کیفیت مجموعه‌‌هایش بهتر از مجموعه‌های ایرانی یا خارجی تلویزیون ایران است؟

همه می‌دانیم جواب این سؤال چیست، نمی‌دانیم؟! فیلم سینمایی هم که پخش نمی‌کند (در مقابل، تلویزیون ایران، آخرین فیلم‌های اکران آمریکا را به طور معمول، بعد از گذشت دو ماه از اکران اول‌شان نمایش می‌دهد) آیا پافشاری تلویزیون ایران بر نمایش نمادها، نشانه‌ها و رویکردهای مذهبی است که مخاطبان را سوق داده سمت فارسی‌وان؟ پس چرا این شبکه در سوگواری‌ها و اعیاد مذهبی، کاتولیک‌تر از پاپ است؟!

اصلاً این شبکه را می‌توان به عنوان یک شبکه تلویزیونی قبول کرد یعنی در همان قد و قواره‌ای که شبکه‌های «MBC» خودشان را جا انداختند؟ با این همه، تا به حال که برد با رقیب بوده، چرا؟ چرا مردم ترجیح می‌دهند به جای نگاه کردن «جومونگ 2» کره‌ای از تلویزیون ایران و با دوبله و صداگذاری خوب، بنشینند یک دعوای عروس و مادرشوهری را باز هم از کره‌جنوبی و البته با دوبله متوسط به پایین، از این شبکه نگاه کنند؟

«افسونگر» که نه دیگر مثل «ویکتوریا» (به قول یکی از کارشناسان محترم تلویزیون) شائبه «زنای ذهنی» دارد و نه مثل «دومین شانس» (که با نام «سفری دیگر» پخش می‌شود) شائبه «زنای چشمی». چرا مخاطبان، «افسون افسونگر» را به «تاوان» و «فاصله‌ها»ی ایرانی و حتی به «جومونگ 2» کره‌ای ترجیح می‌دهند؟ یا لااقل به همان میزان به آنها توجه می‌کنند؟

اگر این مجموعه از تلویزیون خودمان هم پخش می‌شد این‌قدر مشتری‌های پروپاقرص داشت؟ به نظر من، گیر قضیه در اعتمادسازی رقیب نیست در بی‌اعتمادسازی حبیب است!

تلویزیون ایران طی دهه‌ها نبود یک رقیب جدی (حتی آن موقع که مردم در تهران با تقویت آنتن و با تلویزیون‌های سیاه و سفید لامپی، برنامه‌های متفاوت کشورهای همسایه را نگاه می‌کردند) هرطور که خواست از نگره «گلوله ارتباطی» دوران «ژدانف» استفاده کرد و با این تصور که «پیام» یک گلوله است که فقط کافی است رو به سمت مخ مخاطب نشانه‌گیری شود، مخ همه را زد! و حالا که یک رقیب جدی نه با «سوپرمارکت اطلاعات» که با بقالی دومتر در دو متر ته بن‌بست، شیوه بیانی‌اش را طوری انتخاب کرده که به جای یک گلوله، چهار، پنج گلوله شلیک کند سمت مخ مخاطب، بازی را باخته.

آقایان، عزیزان، گرانقدران! این تازه اول قصه است. «فارسی‌وان» با بنیه‌ای ضعیف‌تر از «افغان تی‌وی»، آمده میدان را به دست گرفته اگر با یک شبکه تلویزیونی واقعی و تمام‌عیار روبه‌رو شوید چه می‌کنید؟ آن‌وقت فکر می‌کنم مخاطبان داخل کشور حتی گزارش زنده جام‌جهانی 2014 با صدای فردوسی‌پور را هم نگاه نکنند. از چنین روزی بترسیم و این‌قدر بر نگره ناکارآمد گلوله ارتباطی پافشاری نکنیم.


 
comment نظرات ()